تبليغاتX
کوچه پس کوچه های دل
کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی ، نه حاشیه ای از یاد رفتنی

هم سفر :

در این راه طولانی که ما بی خبریم  و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من هم همان را، به همان شدت دوست داشته باشم !

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد ...

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم  ،یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را !

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و

بشقاب سفالی را دوست داشته باشند !

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق، یکی کافیست !

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به

دیگری نیست !

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است ...

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند !

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست ،

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست ، بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم ، بیا کلنجار برویم ،اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم ...

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس

می کنیم دوگانگی،  شورو زندگی می بخشد نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ  کنیم ...

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم !

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من، بیا متفاوت باشیم ...!

 

منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم نوشته زنده یاد نادرابراهيمي 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط امید نمدی | 

 

هـق هـق گـریه هــای مـن

در مـرور خاطـــــره هـــــا ...

جایی که تـمام دیـوارهـا پنجره می خواهنـد

و تمام پنجره ها آسمانی ابــری

نــگاهــم جــــــا مـانـده اســت

در امـتــداد ایـن کـــــــوچـــه

کـه بـوی دسـتـان مـهـربـان تـو را می دهـنـد ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:34  توسط امید نمدی | 

چشمانت :

کارناوال آتـش بازیست...!

یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم

و باقی روزهایــــم را

صرف خاموش کردن آتـشی می کـنـم

که زیر پوستم شعله می کــشــد...!

 

عاشقانه ای از نزار قبانی شاعر معاصر سوریه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 3:17  توسط امید نمدی | 

لـبهـایت را می خواهـم

نـه از برای بـوســه

که برای درمان درد انـتـظارم

آن زمان که امواج صدایت را

تـبـدیـل می کـند بـــه :

دوستـت دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:2  توسط امید نمدی | 

برو، اما :

مطمئن باش ضربه ات کاری بود و دلم سخت شکست ...

و چه زشت ، به من و ساد گی ام خنديدی...

به من و عشقی پاک ، که پر از ياد تو بود ...

و به يک قلب يتيم که خيالم می گفت ، تا ابد جای توخواهد بود ... !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 11:32  توسط امید نمدی | 

بـــــــــــــــــاد

همیشه یکسان خواهـد وزیــد

اما نه برای تـو ...

آن جا که تـو باشی

بــاد همیشه بی قرار و نا بسامان است

بـه فریــــاد بـدل می شود

بـه سوز دل و هـیـاهــــو

و گــــــــم می شـــود

در خرمن بی کرانه گـیسوانـت ...

 (خالق شاهزاده کوچولو) Antoine De Saint - Exupery  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 8:45  توسط امید نمدی | 

آخرین جام را می نوشم به سلامتی :

 

-         پیوندی که از هم گسست ،

 

-         تنهایی ما دو ،

 

-         اندوه من...

 

همیشه خواهم نوشید به سلامتی :

 

-         لبانی که دروغ گفتند،

 

-         چشمانی که چون گور سرد بودند،

 

-         دنیایی بی رحم و خشن،

 

-         و نجات بخشی که در خواب است...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 0:2  توسط امید نمدی | 

لـبهـــایـت پر از رازهای جدیدی است

که بـا بوســـه

حـل می‌شود بـر لـب مــن ...

 

از لـبهـــایـت یـاس می‌چـیـنـم

و بوسـه‌هایت در دهـانــم

طعم باران دارد و شـبـنــم ...

 

داغــم می‌کـنـد بوسـه‌هایـت

پــس هـیـزمـش را

بـاز هـم بـیـشـتـــر کـن !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 3:10  توسط امید نمدی | 

گـیـریـم که سلام !

به فرض که حالت را بـپـرسـم

سراغت را بگیرم ...

یـا باز هم برایت شعر بگویــم

و قابت کنم بر دیوار تـنهایـیـــم ...!

چه فرقی می کند :

وقتی آن گونه هستی ، که نباید باشی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:35  توسط امید نمدی | 

بـا نـوازشـــت

جرعه جرعه از جــام آرامـش می نوشـــم

و بـا نـجـوای نـفـس هـایت

خـاطرات تـلخ را به بــاد می سپـارم ...

با مـوج بوسه هـایت

قـلبـم بر رویا وخیال شناور می شود

و درآتـشکده نــگاهـــت

غــم هــایــم خاکستر می شوند ...

دوست دارم از ته دل بخندم وبـگویــم

من وتو یعنی : مـــای بی هم !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 9:47  توسط امید نمدی | 

زیبا شــــده ای

زیـبایی ای از آن دست

که در شعرم پنهـان شـوی

و رازت را تنها با تماس سر انگشتان

با پوستت بتوان کشف کرد

زیبا شــــده ای

آن چنان که به شگـفـتم وامیداری ...

می خواهم کاشف زیبایی سرزمینی باشم

که زیبایی و نجابت

در آن موج می زند ...

زیبا شــــده ای

آن چنان که می خواهم

برای همیشه در شعرم بنشینی ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:53  توسط امید نمدی | 

خانـــوم ســـلام !

در کجای خاطـره هـايم پـنـهـان بـــودی ؟!

که اينک پـيـــدا شـده ای

چـشمـهايــت را خــوب مـی شـناسم

با آن نگـاه تــنــد و زيــــبـــــا

و مردمک هايی

که حرف می زنـنـد با مـــن

و مرا به کـوچه های جوانــی

بـاز می گـردانــــــــنـــــــــد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 7:27  توسط امید نمدی | 

دل را به يــاد می سپارم

و نگاهــم را به بــــاد ...

نه نوشتـن آرامــم می کـنـد

نه حوصله خواندن دارم

و نه یـاد تو آرامم می‌کـنـد ...

هـمه را دور می ریــزم !

خـسـتــه ام ...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 0:28  توسط امید نمدی | 

دیروز جــوجــه  بـــود !

جیک جیک می‌کرد ...

فقط جیک جیک !

اما امروز تـخم‌ مرغ است :

هی جلوی آینه خودش را  رنگ می‌کـند !

تـا شاید کسی  او را برای عـیـدی بردارد

که فـقط سیـزده روز دوام می‌آورد ...

- ســیـزده -

بـــه در ...!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:9  توسط امید نمدی | 

حالا تـو بزرگ شــده ای

آن قــدر بـزرگ

که دیــگر دست هیچ خیالی

حتی به گرد پایـت نمی رســـد ...

کجاست لـبهـایـت

که شعرهای نخوانـــده

بدل به بوسه شونـــد...؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 22:55  توسط امید نمدی | 

کلاغه دلش گرفته بود ...

کلاغ سياه پاپـتی ، پريد روی شاخه درخت و گفت : غار و غار !

از يه جايی صدا اومد که : زهر مار !!!

بغض کلاغه ترکيد ، يه قطره اشک از روی گونه هاش چکيد ، قطره اشک لابه لای پرهای

سياهش گم شد و رفت ، يه تيکه سنگ از تو حياط يه خونه اومد و اومد نشست رو سينه کلاغ ،

قلب کلاغ ترکيد و کلاغ افتاد رو زمين ...

يه صدا اومد : اون کلاغ زشـتـــو بـبـیـن !

کلاغه چشاش تار شد، همه جا رو سياه مي ديـد عين خودش : زشت و سياه ، کلاغ مرد ...

کسی نفهميد که کلاغ دلش خيلی گرفته بود ، آخه شب قبل يه گربه بچه هاشو خورده بـود .

کلاغ هم دلی داشت ، همدم و همدلی داشت ، کلاغ هم عاشق بود ، کلاغ سياه پاپتی ،  زشت و

سياه و خط خطی ؛ واسه خودش کسی بود ...

کی از دل کلاغ با خبر بود ؟! کی حالشو می فهميد ...؟!!

حيف کلاغ پاپتی ، سیاه و زشت و خط خطی ...

راستی ؛ مگه ما آدما از دل هم خبر داريم ؟!

ما آدمای رنگارنگ ، زشت و قشنگ ، رد ميشيم از کنار هم ...

حرفای بيخود ميزنيم ، خنده هامون شيشه اي ، درد دلامون الکی ، عاشقيامون دروغکی !

ما لای دودا گم شديم ؛ تصويرامون خياليه ، هرچی که داره مغزمون ، شکلکای سئواليه ...؟!

دل چيه : يک تيکه خون ، پر از " نرو ، پيشم بمون ... "

دلم ميخواست کلاغ بودم ، همون کلاغ پاپتی ، زشت و سياه و خط خطی ...

پر ميزدم تو آسمون ، کسی نمی گفت کـه : بمون !

می پريدم رو يه درخت گريه می کردم : غار و غار !

پشت سرش يه زهر مار !!!

حداقل اين فحشه که راستکی بود ! اينجوری هيچکسی دلش واسم الکی نمی سوخت ، کسی برام

لباس پادشاه توی قصه ها رو نمی دوخت ...

نه عاشق کسی بودم ، نه کسی عاشقم بود ؛ کلاغ تـنهايی بودم ، گمشده تو شهر دود ...

اشک کلاغو هيچکسی نمی تونه ببينه !

حال دلش ؟! عجب ...! مگه حالی واسش ميمونه ؟!

دلم ميخواست کلاغ بودم تا که يه روز ، زخم يه سنگ (که درد اون بهتره از زخم زبون آدما) ،

دلم رو با تموم اين نگفته هاش بترکونه ، کسی دلش واسه کلاغ زنده که نمی سوزه !

کسی دلش واسه کلاغ مرده هم نمی سوزه ...

صبح سحر يه رفتگر کلاغه رو انداخت لابه لای آشغالا ، کلاغ با دلش پريد تو قصه ها ...

دلش نگو ، يه تيکه خون ؛ پر از " برو ، پيشم نمون ... "

 

با سپاس از دوست خوبم  Gevo  که اجازه داد این مطلب رو تو وبلاگم بذارم .

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 11:35  توسط امید نمدی | 

لـباســت را

جـــــــا گـذاشتی

با چـنـد خـرده ریـز

در جـیــب هـایـــش

قــلبــم را بـــــــــردی

با تمام دریـچه هـای پـیـچ در پـیـچــش ...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:7  توسط امید نمدی | 

تــو مـیـروی

و من فقط : نگاهت می کنم ...

تعجب نکـن که چرا گریه نمی کنم !

بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

اما برای دیدن تـــو

همین یک لحظه باقـیست

تا یـلدایی دیگر انـتـظارت را خواهم کشـیــد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 9:11  توسط امید نمدی | 

شـب خیابان ، مثـل من است !

هـر از چــنــــدی

خاطره‌ای بی‌احـتـیاط می گـذرد

بی صدا در تاریکی

محــو می شود ...

دلم یک تصادف جدی می‌خواهـد !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 16:47  توسط امید نمدی | 

اتفاقی كوچــک است

هــر بار می افــتــد !

مـن دو تـكـه می شـوم :

نـيـمی را بـــــاد می بــرد

نـيـمـی را کـسی كـه نمی شـناســــم ...!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:7  توسط امید نمدی | 

شـبـی دیگر هم سپری شــد

صدای کلاغـهـا بلـندتـر می شـود

هر دو روی بالـش دیگر گرم شــده ...

دیـشـب را هم نخوابـیـده ام

حتی فکر خواب هـم دیگر دیـر است !

نسیـم نرم و نابهنگام پایـیـزی می وزد

و با خود خبری تـلـخ از دور دستها می آورد :

او زنـده است و نفس می کـشــد !

اما غـمـی در دل نـدارد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:27  توسط امید نمدی | 

تو حرفت را بزن

چکار داری که باران نمی بارد

اینجا سالهاست که دیگر

به قصه های هم گوش نمی دهند

دست خودشان نیست

به شرط چاقو به دنیا آمده اند!

و تا پیراهنت را سیاه نبینند

باور نمی کنند چیزی از دست داده باشی ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 0:27  توسط امید نمدی | 

دوستی می‌خواهـم : نابـیـنا !

کـه خــط بـریـل بـدانــد

و فصل به فصل تـنـم را بخوانــد ...

دستـش را بگیـرم بازو بـه بازو

چشمش شــوم و عـصایــــش

دنـیا را برایـش تـعریف ‌کـنـــم

و تمام زشتی‌ها‌ی جهــان را

برای او از قـلــم بـیـنــــدازم  ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 13:22  توسط امید نمدی | 

شـایـــد

عـشـق همین اسـت !

که مــن :

همیشه بـا یــاد تــو بـاشــم

و تــــــــــــو :

با هر کـه می‌خواهی ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 21:42  توسط امید نمدی | 

رنــج بردن از هر چـیـزی به خودی خود تلخ است و هنگامـی که آن را به تـنهایی بر دوش

 میکشـیـم تـلخ تـرهم می شــود !

چه زشـت است تـنها  لـذت بردن و چه زشـت تر است زیـبایـی را تـنها دیـدن !

و چه بدبخـتی آزار دهـنده ایست تـنها بــودن ، حتی در بـهشـت !

حتی معـتـقدم تـنهـایـی انسانـها، از تـنهایـی کویر هم ژرفـتر و غمگـین تر است ...

خوشبخت بودن برای همه آدمـها آرزوسـت ولی تـنها خوشبخـت بودن هـم، یـک خوشـبختـی

 نیـمـه تمـام و زجــر آور است !

خـیلـی ها آرامش را در تـنهایی و کوچه پس کوچه های دل خـود جستجو میکنـنـد ولی شخصا به این باور

رسـیـده ام که تـنها آرام بودن هـم، بودنی به نیـمه است و این روزهـا بـیـشتـر از هر زمان

 دیگری این بودن به نیـمه را، احساس میکنم ...

عـجـیـب است کـه هر چـقـدر تـنهاتـر بـشـوی و از تـنهایی خـود بیشتر در رنج باشی ،

بیشتر رشد میکنی ... !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:38  توسط امید نمدی | 

از تو ، تـنها حلقه ای طلایی

و از من فـقـط نانی که به خانه آورده ام پـیـداست ...

چند وقـتی میشود که فضای خانه مه آلود شده !

بارها به اشتباه لب بر دیوار گذاشته ام

بوسه های هدر رفته ...

از آبی که مینوشم صدای گریـه می آید !

و خاطرات خوب گذشـته مشترکمان است

که در لیوان قهوه ات حـلـشان میکنی ...

و در این میان صدای در احساس دوگانه ایـسـت

میان ماندن و رفتن

که عاقبت روزی تصمیمش را خواهد گرفت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 15:17  توسط امید نمدی | 

آسمان ابری نـيـسـت

دل مـن اما غمگـين است

چـشـم من اما بارانـی ...

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

 

بـيـن ما دريايـيـسـت، که نخواهـد خشکيـد

بـيـن ما صحرايـيـست، که نخواهد رويـاند

 

قصد هجرت دارم

دل من می گويد :

قايقی از رنج بسازم، دل به دريا بزنـــم ...

من اگر می دانستم، به کجا بايد رفت

چمدانم را می بستم، و از اينجا می رفتم

دل من اما می گويد :

سر به صحرا بزنم، ميوه تازه اميد بچـيـنـم !

 

تو اگر سنگر امنيت من بودی

پيش تو می ماندم

و بيابانها را بارور می کرديم

چه خيال خامی دارم، نه ؟!

 

بــوی غربت دارد ، کوچه تـنـبـل پـر همهمه مان

بــوی هجرت دارد ، چـمدانِ خـسـتـه مـن

قصد هجرت دارم ، به کجا بايـد رفت ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 2:13  توسط امید نمدی | 
 

 انتظار نداشتم تا هميشه هم سلولی من بمونی ...

 انتظار نداشتم چون محكوم به حبس ابد بودم ، تو هم فكر فرار رو از سرت بيرون كنی !

 انتظار نداشتم شريک غم هام بشی و شاديهای كوچیكت رو به من تعارف كنی ...

 انتظار نداشتم وقتی از پشت ميله ها، آزادی رو نگاه می كنی، منو هم تو روياهات بـبـيـنـی ...

 انتظار نداشتم وقتی يواشكی كليدها رو از جيب نگهبان برداشتی، منو محرم بدونی !

 حتی انتظار نداشتم وقتی تو اعماق شب از سلول خارج شدی، كليدها رو با خودت نبری ... !

 فقط انتظار داشتم به حرمت :

 تموم خاطرات مشترکمــون

 تموم يادگاريهامون رو ديوار

تموم خط های شمارش روزهای شب زدمون رو ديوار

تموم دوستت دارم های رو ديوار

تموم قلب های تيرخورده رو ديوار

آروم صدام می كردی و می گفتی :

 خداحافظ رفیق ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:47  توسط امید نمدی | 

دو روز مانده به پایان عمرش تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده ...

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود،پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت

تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد !

داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سکوت کرد .

آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سکوت کرد .

جیغ زد و جار و جنجال به راه انداخت ، خدا سکوت کرد .

به پر و پای فرشته ها پیچید ، خدا سکوت کرد .

کفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سکوت کرد .

دلش گرفت و با درماندگی به تلخی گریست و به سجده افتاد ...

خدا سکوتش را شکست و با مهربانی گفت : تمام روز را به بد و بیراه گفتن و جار و جنجال از دست دادی و

 یک روز دیگر هم رفت ، تنها یک روز از عمرت باقیست ،بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ...!

 لا به لای هق هق بی امان گریه اش گفت : اما خدایا فقط یک روز مانده ، در یک روز چه میتوان کرد ؟!

و خدا پاسخ داد : آنکه لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی هزار سال زیسته و آنکه امروزش را

درنمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید ...

و آنگاه سهم یک روز زندگی را در میان دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن !

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید ، اما میترسید که حرکت کند ، میترسید

راه برود و میترسید که زندگی از میان انگشتانش بلغزد و بریزد ...

ایستاد و به فکر فرو رفت سپس با خود گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن زندگی چه فایده ای دارد ؟!

پس بهتر است این یک مشت زندگی را مصرف کنم ...

آن وقت شروع به دویدن کرد و زندگی را به سر و روی خود پاشید و قدری از آن را بویید و نوشید ، و

ناگهان چنان به وجد آمد و خود را شاد و سبک یافت که ناباورانه دید میتواند تا ته دنیا بدود و میتواند پرواز 

کند و حتی از روی خورشید هم بگذرد ... !

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد و زمینی را مالک نشد و هیچ پست و مقامی هم کسب نکرد !

اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید و روی چمن خوابید و به کفش دوزکی خیره شد ...

سرش را بالا گرفت و آسمان و ابرها را دید و به همه سلام کرد، حتی به آنهایی که نمیشناختندش و برای

همه آنها از ته دل آرزوی خوشبختی و تندرستی و شادکامی کرد ...

او در همان یک روز ناقابل ، آشتی کرد ، خندید و سبک شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و در انتهای

غروب ، تمام شد ...

او همان یک روز را زندگی کرد ولی فرشته ها در تقویم خدا نوشتند :                    

امروز او درگذشت ، کسی که هزار سال زیسته بــــــــود ...

 

"با تشکر از دوستی که این مطلب زیبا رو برام ایمیل کرده بود"

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 10:22  توسط امید نمدی | 

دوستم داشته باش ، هـمانـگونه که من دوستـت دارم

بگذار فاصله من و تو کمتر از آنی باشد :

که می خواهـيـم و نمی توانـيـم

که می توانـيــم و نمی گـذارنــد !

بگذار ميان من و تو فاصله ای نـمـانــد

نه به خاطر خودت ،

و نه به خاطر من !

که به خاطر اين عـشـق دوسـتـم داشـتـه باش

بـيـش از آنی که من دوسـتـت دارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط امید نمدی |